داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

روزى كوهنوردى ماهر در زمستانى كه برف شديدى در كوهستان باريده بود تصميم به فتح قله گرفت ومخالفتهاى دوستانش نيز نتوانست او را منصرف كنه ..او به را افتاد وبا تاريك شدن هوا او هنوز به راه خود ادامه ميداد تا اينكه به جايى رسيد كه ديگه قادر به ديدن يك قدمى خودش هم نبود تصميم گرفت كمى صبر كند وبعد كمى استراحت دوباره به راه خود ادامه دهد كه ناگهان پايش ليز خورد وسقوط كرد ناگهان متوجه شد كه بوسيله ى طنابى كه دور كمر پيچيده بين زمين و هوا معلق مانده در اوج درماندگى فرياد زد خدايا كمكم كن اي خداى من كمكم كن صدايى در كوه پيچيد تو از كجا ميدانى كه من ميتوانم به تو كمك كنم؛مرد جواب داد من ايمان دارم تنها تو ميتوانى كمكم كنى...آن صدا گفت :پس طنابت را ببر ..اما مرد به چيزى كه شنيده بود اعتماد نكرد و طناب را نبريد؛روز بعد افرادى در كوه مرد را يخ زده در كوه در حالى طنابى دورش پيچيده بود پيدا كردند و او فقط يك متر با زمين فاصله داشت




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 4:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46879 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396